پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

عکس جدید از پسر مهربونم

عشق من عمر من اینم دو تا عکس جدید که تو خونه ی مامانی ازت گرفتم  البته ناگفته نمونه از اونجایی که خیلی گرمت هست با شلوار میونه ای نداری قربون اون چشمای مهربونت گل پسرم دیگه مردی شده ماشاالله ...
15 ارديبهشت 1393

سلام سلام سلام

سلام به همه ی دوستای عزیزم باز هم اومدم بعد از یه غیبت خیلی خیلی طولانی خدار و شکر تو این یک سالی که گذشت پسر ما هم بزرگتر شده و هم آقاتر و فهمیده تر تو این یک سال یه عالمه اتفاق خوب افتاد و روزگار هم سپری شد. آقا پوریا ما هم تو این مدت یه کمی رفت مهد کودک و یه کم هم خونه ی مامانی موند و خلاصه ایام سپری شد. الان هم خونه مامانی هست و ما در تلاش هستیم تا یواش یواش کارهای پیش دبستانی رفتن پسر رو روبه راه کنیم چون آقا پسری ما امسال میره پیش دبستانی به امید خدا و قول میدم به همه ی دوستان و آقا پوریا خودم که خیلی زود با یه عالمه عکس جدید از گل پسر بیام ...
8 ارديبهشت 1393

احوالات این روزای پسر عسلی

                   پسر گلم سلام عزیز دلم سلام پسرکم میدونم که خوبی و خوشی و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مرادت می گذره و هر روز صبح که بیدار میشی میری خونه ی مامانی تا غروب که من از سرکار برگردم و بیام دنبال شما تازه اون موقع هم با کلی ناز باید ببرمت خونه این روزا خیلی خیلی بیشتر از قبل شیرین زبون تر شدی و هر روز جات رو بیشتر تو دل همه باز می کنی چند مدت پیش بود که رفته بودیم برای نی نی خاله رویا خرید کنیم میگفتی مامانی بسه دیگه چرا اینقدر واسه نی نی خاله رویا می خری ...... داشتیم می رفتیم خرید می گفتی فقط یه دست لباس بخرید...
29 مرداد 1392

خونه تکونی و گل پسری

سلام عسلی سلام پسری گلم خوبی   عزیز دلم این چند روز که گذشت حسابی مشغول خونه تکونی بودیم و تمام جاهای خونمون رو از زیر و رو شستیم و تمیز کردیم و الان هم خدا رو شکر تموم شده و خیالمون راحت اما شما گل پسری هم حسابی مشغول بودی و به مامان حسابی حسابی کمک کردی تا تونستی به شیطنت هات اضافه کردی و اوضاع هم بر وفق تو عسل پسر هر جا رو که دوست داشتی بهم می زدی و را همی رفتی واسه خودت شعر الو مامان دوست دارم می خوام برات گل بیارم رو اجرا می کردی یا مثلا بعنوان مجری برنامه پنگول می شدی و می گفتی سلام بچه ها حالتون خوبه  خاله نرگستون خوبه دیگه واسه خودت یه پا استاد حسابی شده بودی عزیز دلم بالاخره خونه تکونی امسال هم با زحم...
18 تير 1392

شنبه 8/4/92

  سلام پسركم خوبي عزيز دلم امروز دوباره بعد از يه غيبت نه تقريبا طولاني اومدم تا برات بنويسم كه اين روزاي تو قند عسلي چه جوري مي گذره خدا رو شكر همه چيز بر وفق مراد هست فقط دوباره دو سه روز پيش شما سرما خوردي و سرفه ها دوباره شروع شد و تب و .... اولش قرار شد دكتر نريم ولي وقتي هوا يه كم تاريك شد مريضي شما هم انگار چند برابر شد براي همين هم با بابايي و خاله سعيده و بابا رامين برديمت دكتر و با يه  كيسه دارو برگشتيم خونه الانم هم روبه بهبودي و از شدت مريضي كم شده و اما هفته قبل شنبه خاله رويا سركار نرفته بود چون كنكور برگزار مي شد و دانشگاه هم تعطيل بود و وقتي ديد حوصله پوريا پسري سر رفته تصميم گرفت با هم برن پارك و ي...
12 تير 1392

یه عالمه عکس جدید

گل پسری قند عسلی با یه تاخیر طولانی عکس های مربوط به عید 92 اولین عکس روز 12 فرودین هست که داشتیم می رفتیم چهل ستون قزوین برای گشت و گذار این عکس هم توی چهل ستونه که آقا پسری تا اینجا رو دید گفت یه عکس ازم بگیر اینجا هم یه موزه ای بود که الان اسمش یادم نمیاد یادمه که داشتن تئاتر بازی می کردن (دیو و سلیمان) گل پسری کلی ترسید و .....   ...
29 خرداد 1392

و اما عکس های سیزده بدر 92

یه باغ خوش آب و هوا نزدیک خونه بابابزرگ هوا هم گرم بود و هم سرد    این تاب هم که کلی برنامه داشت اصلا سوار نمی شد به زور راضیش کردیم قربون اون چشمای نازت برم  الهی من قربونت برم که اینقدر قشنگ ژست می گیری این خانومی هم یه دختر ناز بود که پوریا باهاش دوست شده بود و یه کمی باهم بازی کردن اینجا دیگه بعد از زخم کردن صورتش بود که قبلا کامل براتون نوشتم و دیگه ساکت شده تقریبا مظلوم و آقا در حال سیزده بدر کردن این تاب هم تاب همسایه ها بود که امتحانش کردی الهی قربون چشمت برم که اونجوری زخم شده نفسم پوریا خودش رو استتار کرده ...
29 خرداد 1392

این روزای پسری

سلام عزیز دلم خوبی پسرکم اول از همه یه عذر معذرت از اینکه این همه طول کشید تا بیام برات مطلب جدید بذارم این روزا خیلی درگیر کارم و حسابی هم سرم شلوغه     از یه طرف سر کار و از طرف دیگه هم کلاس های رانندگی و تازه باز هم وقتی آخر شب میام دنبالت بریم خونه باز هم کلی بهونه میاری و میگی من می خوام پیش مامانی بمونم یا اینکه تو برو من با بابا رامین میام بعد از التماس و ناز کشیدن بالاخره راضی می شی تا با ما بیای خونه و دوباره روز بعد و روز از نو روزی از نو گل من این روزا خدا رو شکر همه چیز آرومه و در گذر و شما هر روز بزرگتر میشی و تازگی ها یاد گرفتی حلقه بزنی بابایی برات از این دو توپ ها خریده...
21 خرداد 1392